««راهــــــــــــ شـــــــــیـــعــــه»»

فعالیت های فرهنگی و مذهبی
مشخصات بلاگ
««راهــــــــــــ شـــــــــیـــعــــه»»

اینجا یک رسانه برای اشاعه فرهنگ غنی تشیع است.
راه شیعه یعنی راه سرخ اباعبدالله الحسین(ع)
یعنی شهادت

الکسا

مقتدر مظلوم :: نوای وبلاگ

کد موزیک آنلاین برای وبگاه
پیوندها

۲۵ مطلب با موضوع «بسیج» ثبت شده است

بار دیگر شهیدی از دیار آذربایجان تقدیم اسلام شد

شهید صادق اکبری پاسدار تبریزی در روز وفات حضرت زینب کبری سلام الله علیها در دفاع از حرم آن حضرت در سوریه به شهادت رسید

عکس هایی از این شهید بزرگوار را ملاحظه بفرمایید













شهیدان محمدرضا فخیمی، عبدالصمد امام پناه، حامد جوانی، محمودرضا بیضایی و وحید

نومی گلزار همگی از تبریز، علی کنعانی، امیر لطفی و امین کریمی از مراغه، محرم علیپور

، عباس عبدالهی و روح الله طالبی اقدم از مرند، محسن فرامرزی کرگان و مهدی علیدوست آلانق از بستان آباد، اسماعیل کریمی اصل از هشترود، حجت اصغر شربیانی از سراب شهدای مدافع حرم آذربایجان شرقی هستند که در راه دفاع از حریم ولایت به شهادت رسیده‌اند و شهید اکبری سردار زینبی شهید آذربایجان لقب گرفت.

شهادتت مبارک صادق جان ما را هم شفاعت کن

برای پیوستن به کانال تلگرام «راهــــ شـــیـــعـــه» اینجا کلیک کنید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»



پایگاه اطلاع رسانی آناج با انتشار مطلبی اعلام کرد پیکر مبادله شده به نام حاج عباس عبدالهی تایید نشده و متعلق به این شهید بزرگوار نمی باشد.

آناج در این باره نوشته است :


 اخبار رسیده از منابع موثق حاکی است که پیکر مبادله شده توسط داعشی ها به نام پیکر حاج عباس عبداللهی، مورد تایید قرار نگرفته و متعلق به آن سردار شهید نمی باشد.

همسر شهید عبداللهی نیز در گفتگو با آناج این موضوع را تایید و عنوان داشت: نتیجه آزمایش دی ان ای نیز منفی بوده و پیکر متعلق به ایشان نمی باشد.


خبر مربوطه را می توانید در اینجا ببینید

   برای دیدن عکس های زیبا و اختصاصی شهید حاج عباس عبدالهی اینجا کلیک کنید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»


شهید مدافع حرم حاج عباس عبدالهی

بنابر اخبار رسیده از سوریه پیکر پاک سردار رشید سپاه اسلام حاج عباس عبدالهی با تروریستها مبادله شده و در اختیار نیروهای ایرانی قرار گرفته است.

فیلم تبادل پیکر پاک شهید حاج عباس عبدالهی را می توانید از اینجا ببینید



حاج عباس عبدالهی از سرداران بزرگ دیار آذربایجان و شهر مرند بود که چند ماه پیش در روز 23 بهمن ماه در سوریه و در راه دفاع از حرم اهل بیت لباس زیبای شهادت را پوشیده بود (که خبر آن را می توانید در اینجا مشاهده کنید) اما پیکر پاکش در دستان ناپاک تروریستها بود که با تلاش های نیروهای ایرانی پیکر وی با تروریستها مبادله شده است و کارهای انتقال آن به میهن اسلامی در حال انجام است.

بنابر اخبار موثق حرفهای منتشر شده در مورد خواب پدر شهید در مورد دفن این شهید در تبریز صحت ندارد و تا کنون از سوی خانواده ایشان ، محل دفن شهید بزگوار زادگاه ایشان شهرستان مرند اعلام شده است.هر چند ما دوست داریم حاج عباس در تبریز دفن شوند اما این تصمیم با خانواده محترم این شهید بزرگوار می باشد بنابراین خواهش می کنم دوستان و رسانه های محلی از جوسازی و شایعه پراکنی و انتشار نقل قول های تایید نشده در این باره خودداری فرمایند تا خانواده محترم عبدالهی در کمال آرامش آنچه را به صلاح خود می دانند به آن عمل کنند.


عکس هایی از این شهید بزرگوار را می توانید در ادامه مطلب مشاهده بفرمایید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

مراسم تشییع پیکر 270 شهید تازه تفحص شده دفاع مقدس، عصر امروز با حضور با شکوه و گسترده مردم پایتخت برگزار شد. این مراسم که قرار بود ساعت 16 بعدازظهر از میدان بهارستان آغاز شود به دلیل ازدحام جمعیت در این میدان و خیابان های اطراف آن - خیابان مجاهدین اسلام، خیابان مصطفی خمینی، خیابان جمهوری اسلامی و خیابان فردوسی-  با تاخیر یک و نیم ساعته آغاز شد.

پیکرهای پاک شهدا قبل از شروع مراسم، با تریلرهای مخصوص، از سمت میدان شهدا به سمت میدان بهارستان انتقال یافت که در این مسیر، کسبه و مردم منطقه ضمن بستن مغازه ها با پیکرهای مطهر همراه شدند که همین امر موجب کند شدن روند انتقال شهدا به میدان بهارستان و تاخیر در آغاز مراسم گردید.

 

 

تا پیش از آغاز مراسم، جمعیت حاضر سرود معروف «کجایید ای شهیدان خدایی» را زمزمه می‌کردند. همچنین مداحان اهل بیت به نوحه خوانی و مرثیه سرایی پرداختند. گروه‌های خودجوش مردمی پوسترها و تصاویر شهدا را در بین مردم توزیع می کردند و مردم در حالی که همچنان منتظر آغاز مراسم بودند اقدام به سر دادن شعارهای ضد آمریکایی چون «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا» و «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم، آماده» می‌کردند.

پلاکاردهایی با مضامینی چون «آب خوردن ما وابسته به یاحسین است نه تحریم»،«با دستان بسته مقاومت کردید،ما با دست باز چه کردیم»، «این سند جنایت کدخداست»،«عزت قابل مذاکره نیست حتی اگر دست های ما بسته باشد»، « خون شهیدان ما قابل اکسید نیست» ، « تهدیدمان کنند، تحریمان کنند، لب تشنه جان دهیم، سازش نمی کنیم» و ...  به صورت گسترده در دستان مردم به چشم می خورد.

به گزارش فارس خانواده‌های شهدا در این مراسم حضور چشمگیری داشتند. مادر شهید اکبر رضایی از شهدای کربلای 5 به خبرنگار فارس گفت: این شهدا گمنام هستند و به عنوان یک مادر شهید می‌توانم حال مادرانی را که چشم انتظار فرزندان خود هستند را درک کنم.


17:31 میدان بهارستان (ره)  و خیابان های منتهی به میدان بهارستان (ره) مملو از جمعیت است. بسیاری از خانواده‌ها همراه با فرزندان کوچک در این خیابان‌ها مستقر شدند و منتظر ورود کاروان‌های شهدا به این خیابان هستند.

17:33 کوچه بهشت که باید آخرین نقطه حرکت کاروان شهدا باشد، مملو از مردمی است که به انتظار نشسته‌اند. در این خیابان چندین حجله به یاد شهدای گمنام برافراشته شده و بساط نوحه‌خوانی، روضه و مراسم جمعی برقرار است. مردم با در دست داشتن کتاب‌های دعا و قرآن انتظار کاروان شهدا را می‌کشند.

17:35 معراج شهدا نیز پذیرای مردمی است که زودتر خود را به این نقطه رسانده‌اند. اینجا نیز جمعیتی محدودتر از خیابان‌ها، منتظر استقبال از شهدا هستند.

17:45 در خیابان فردوسی دمام‌زنی بر پاست و مسیر عبور کاروان با بنرهای طرح شهدای غواص آذین‌بندی شده است.

17:50 گل‌های گلایل سفید رنگ بین مردم توزیع شده است. با گذشت زمان نسبتاً طولانی مردم بی‌صبرانه منتظر کاروان شهدایند.

 

 

محسن رضایی:صدای این مردم را کسانی که پشت میز مذاکره اند خوب بفهمند/مثل غواصان شهید با دست بسته هم تسلیم نمی شویم

 در مراسم باشکوه تشییع 270 شهید دفاع مقدس که به تازگی تفحص شده‌اند ، سرلشکر محسن رضایی فرمانده اسبق سپاه و دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام که به عنوان سخنران حضور یافته بود گفت: من به نمایندگی از همه رزمندگان اعلام می‌کنم کسی در دنیا از نجابت ملت ایران سوء استفاده نکند، چرا که اگر روزی خشم ملت ایران به جوشش دربیاید مطمئن باشید شما یک افسوس تاریخی خواهید خورد؛ همان‌طور که در طول جنگ تحمیلی این افسوس را خوردید.

 

رضایی همچنین در سخنانش ضمن گرامیداشت یاد شهیدان بخارایی، امانی، صفارهرندی و نیک‌نژاد یادآور شد: ما امروز در نقطه‌ای جمع شده‌ایم که پنجاه سال پیش این عزیزان حسنعلی منصور را ترور کردند تا مانع اجرای کاپیتولاسیون آمریکایی در ایران بشوند.

وی یادآور شد: ما می‌خواهیم مانند همان جوان‌ها و غواص‌های دوران دفاع مقدس بر آرمان‌ها و راه شهدا پافشاری کنیم و بار دیگر سیلی محکمی به گوش دشمنان بزنیم. امروز در فضای بین‌المللی نیاز به این‌چنین جوشش و ترویج ارزش‌های انقلابی داشتیم، چرا که دولتمردان ما اکنون در میز مذاکرات هستند و از طرفی نیز داعش در منطقه تحرکات خاصی دارد. همچنین در یمن نیز روزی نیست که عربستان سعودی انسان‌های بیگناه را نکشد، آنها حتی در ماه حرام نیز ملت بیگناه یمن را می‌کشند. فکر نکنید می‌توانید به این صورت به حیات ننگین خودتان ادامه دهید.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در بخش دیگری از سخنان خود گفت شد: از میان این 270 شهید، 175 غواص و خط‌کشن هستند، کارهای غواصان در دوران جنگ تحمیلی بسیار حساس بود و ماموریت آنها خط‌شکنی و از کار انداختن تیربار دشمن بود تا در موج دوم قایق‌ها بتوانند وارد عمل شوند. در حقیقت ما سال سوم جنگ به یک بن‌بست رسیدیم و باید در دریا، رودخانه و هور عملیات انجام می‌دادیم. برای همین از غواص‌ها استفاده کردیم و نتیجه آن را در هم عملیات پیروز والفجر 8 با حضور دو هزار غواص دیدیم. ‌در کربلای چهار نیز غواص‌ها وارد عمل شدند، اما تعداد‌شان کمتر بود. غواص‌ها در این عملیات یعنی والفجر 8، کربلای 4 و 5، خیبر و بدر به خوبی ماموریت خود را انجام دادند.

 

 

وی در بخش دیگری از سخنان خود با تقدیر از حضور گسترده مردم در مراسم تشییع غواصان شهید گفت: داعش خود را به 35 کیلومتری بغداد رسانده بود و باید پیامی از سوی ملت ایران به آنها داده می شد. در یمن حتی در ماه حرام مردم را بمباران می کنند و لازم بود که به برکت شهدا یک قیام بزرگ در ایران ایجاد شود و بگوید که ما هرگز ننگ را قبول نمی کنیم.

رضایی با اشاره به تبلیغات مذبوحانه رسانه های غربی و شیفتگان داخلی آنها گفت:  این روزها صدای اجنبی ها برخواست که این ها در خاک عراق چه می خواستند؟ صداها و رسانه هایی که در طول جنگ حامی صدام بودند می گفتند این ها در خاک عراق چه می کردند؟ توقع داشتید ما به متجاوز گل بدهیم و تشویق کنیم؟ آیا اگر این غواص ها در عمق 15 کیلومتری مرز عراق نمی جنگیدند، ایران اکنون امنیت داشت؟ اگر جنگ را بعد از فتح خرمشهر ادامه نمی دادیم و دشمن را تنبیه نمی کردیم، آیا چشم طمع دشمن از این مملکت برداشته می شد؟ تعقیب متجاوز درسی بود که غواصان ما به دشمن دادند.

وی افزود:  اخیرا گفتند که این شهدا در یک عملیات شکست خورده شهید شده اند. اگر شکست خورده است چرا دوازده روز بعد، بزرگترین عملیات انجام شد؟ چرا این کارها را می کنند؟ چون می خواهند راه شهدا را کور کنند. راه مقاومت، راه ولایت، راه امام، راه پیروزی، راه آزادسازی خرمشهر را می خواهند با تبلیغات کور کنند. اما امروز همه اعتراف کرده اند که ایران لنگرگاه منطقه است. آنها حساب شده جنگ را زیر سوال می برند، انقلاب را تخریب و تحریف می کنند تا راه شهدا ادامه پیدا نکند اما امروز همه دنیا به امنیت ایران اعتراف می کنند. اگر ایران نبود بحران تمام 500میلیون جمعیت منطقه را فرا می گرفت.

 

فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس گفت:  نشان دادیم که هم مردم و هم مسئولان پای آرمان شهدا ایستاده اند و پرچمدار انقلاب، رهبر معظم انقلاب است که با رهبری ایشان اقتدار واقعی ملت مسلمان ایران به نمایش گذاشته شده است.

وی با اشاره به شعارهای مردم در مراسم افزود: این صداها را کسانی که پشت میز مذاکره هستند باید بخوبی بفهمند. این صداها جدی است. این صداها واقعی است و این فریادها واقعی است و از عمق دل جوانانی بر می خیزد که حاضرند تا آخرین قطره خون خودشان را فدای آزادی و سربلندی انقلاب اسلامی کنند.

رضایی افزود: امیدارم خبرنگاران خارجی این فریادها را که صدای واقعی ملت ایران است به گوش جهانیان برسانند و بگویند که ایران یک قدم عقب نشینی نمی کند. این راه هم بگویم که برخی نباید اخبار غلط را به دشمن بدهند و بگویند ما آب خوردن نداریم و نمی توانیم سرپای خود بایستیم.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: ملت ایران و اندیشمندان و جوانان ایران آن چنان غنی از انرژی، معنویت و عرفان است که همه دنیا را می تواند سیراب کند و به همه انسان های عالم کمک کند. غربی ها از نجابت ما کسی سواستفاده نکند. اگر روزی خشم ملت ایران به جوشش در آید مطمئن باشید شما یک افسوس تاریخی خواهید خورد همانطور که در جنگ افسوس خوردید. دیگر سیاست خارجی قاجاری و پهلوی به این کشور بازنخواهد گشت.

وی افزود: این شهدا برای اولین بار بعد از سیصد سال زنجیره شکست های تاریخی را پاره کردند و سرافرازی ملت ایران را سبب شدند. ما با کسی جنگ نداریم و می گوییم حرف منطقی ملت ایران را گوش کنید. ما غنی سازی می خواهیم در چارچوب اصول بین الملل. ما دنبال بمب اتم نیستیم، دنبال پیشرفت خودمان هستیم. این غواصان می گویند که اگر دست های ما بسته باشد و تیربارانمان کنید ما تسلیم زور و زیاده خواهی نخواهیم شد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: ما امروز پرچم امنیت به دست داریم و می گوییم تروریسم باید تمام شود. ما دنبال آرامش و امنیت هستیم و نگویند نیروهای حزب اللهی می خواهند جنگ درست کنند. ما نمی خواهیم با دست باز ما را تسلیم کنند و همه عزت و شرفمان را زیر پا بگذارند. هیهات من الذله. دنیا مطمئن باشد تا رهبری و ولایت فقیه و شهادت طلبی در این کشور هست هیچ قدرتی نمی تواند به ایران حمله کند. قبل از اینکه در داخل کشور فتنه ایجاد کنید و یا در خارج از کشور توطئه کنید بنشینید فکر کنید تا پیشیمان نشوید.

بعد از سخنرانی محسن رضایی، محمود کریمی از مداحان اهل بیت به مرثیه سرایی و نوحه خوانی پرداخت.

 

غواصان شهید «دُرّهای غلتان» در اقیانوس ملت/تشییع باشکوه پیکرهای مطهر از بهارستان تا معراج

18:22 همچنان کاروان حامل شهدا به دلیل ازدحام جمعیت بدرقه کنندگان به میدان بهارستان نرسیده اند.

18:40 کاروان شهدا به بهارستان رسید.

18:45 مردم در حال بدرقه کاروان اسطوره های دفاع مقدس به سمت خیابان بهشت هستند و با مدیحه سرایی مداحان اهل بیت(ع)،شهدا را همراهی می‌کنند.

18:57 به دلیل حضور پرشور تشییع کنندگان، حرکت کاروان شهدا به کندی صورت می‌گیرد.

19:02 در این مراسم 10 کامیون پیکر مطهر شهدا را که هم اکنون به خیابان جمهوری رسیده حمل می‌کنند.

19:20 جمعیت زیادی از سمت میدان امام خمینی(ره) به طرف تقاطع خیابان فردوسی و جمهوری در حال برگشتند، برای استقبال از کاروان شهدا.

19.45 حاج سعید قاسمی در میدان امام خمینی(ره) در میان جمعی از جوانان به گپ و گفت‌وگو مشغول است. کمی آن‌سو تر یکی از جوانان پلاکاردی را بلند کرده که روی آن نوشته شده با دستان بسته رفتند تا با دستان باز و با عزت مذاکره کنیم.

19.46  بوی اسپند و صدای مداح کاروان می‌رسد. هنوز شهدا در خیابان فردوسی هستند.

19:55 میثم مطیعی مداح اهل بیت با حضور در کاروان شهدا برای مادران شهدا روضه حضرت زهرا(س) را می‌خواند.

20:05 در هنگام عبور کاروان شهدا از مقابل سفارت انگلیس مداحی قطع شد و جمعیت یکپارچه شعار مرگ بر آمریکا مرگ بر انگلیس، مرگ بر آل‌سعود و نه سازش و نه تسلیم سر دادند.

20:10 کاروان شهدا به میدان امام خمینی رسید. جمعیتی از مردم که در معراج شهدا حضور دارند برنامه سخنرانی و مدیحه سرای تدارک دیده شده و حجت الاسلام ماندگاری برای آنها سخنرانی می‌کند و در معراج شهدا مادران شهدا از جمله مادر شهید بهروز و مادر شهید عباس صابری حضور دارند.

- 20:25 عبدالرضا هلالی از مداحان اهل بیت در حال روضه خوانی برای کاروان شهدا است این کاروان دقایقی دیگر از مقابل وزارت امور خارجه عبور خواهد کرد.

20:40 در هنگام عبور کاروان شهدا از مقابل وزارت امور خارجه مداحی هلالی قطع شد و جمعیت تشییع کننده یک صدا شعار «این همه لشکر آماده به عشق رهبر آمده» را سر می‌دادند.

20:50 کاروان شهدا همزمان با اذان مغرب وارد معراج شهدای تهران شد. جمعی از مردم اقدام به برپایی نماز جماعت در کنار کاروان شهدا کردند.

 

 

 اظهارنظر چهره های فرهنگی، هنری و ورزشی حاضر در مراسم تشییع پیکر شهدای غواص

*در مراسم باشکوه تشییع 270 شهید تازه تفحص شده، چهره های مختلف فرهنگی، هنری، رسانه ای و ورزشی حضور داشتند. کارگردانان، تهیه کنندگان و بازیگران سینما و تلویزیون از جمله چون رضا میرکریمی،مازیار میری، حسن پورشیرازی، جمال شورجه، محمدعلی باشه آهنگر،کمال تبریزی، اکبر نبوی، مجتبی راعی، همایون اسعدیان، فرشته طائرپور و... از این جمله بودند.

*جمال شورجه کارگردان سینما که در مراسم تشییع پیکر شهدای غواص حضور یافته بود، در پاسخ به این سئوال خبرنگتر فارس که اگر قرار باشد یک جمله روی تابوت شهدا بنویسید، آن جمله چیست، گفت: «می‌نویسم، جایشان خالی است و به آنها غبطه می‌خورم. امیدوارم لیاقت پاسداری از خون این شهدا را داشته باشم.»

*مازیار میری دیگر کارگردان سینما و تلویزیون هم در پاسخ به این پرسش گفت: «می‌نویسم امروز تنها روزی است که هوای تهران پاک است. 275 فرشته بال زدند و هوای تهران را پاک کردند.»

*حسن پورشیرازی بازیگر سینما و تلویزیون نیز گفت چنین می‌نویسم: «ما شرمنده شهدا هستیم.»

* مدیر مسئول روزنامه کیهان نیز یکی دیگر از چهره های رسانه ای کشورمان بود که با حضور در تشییع شهدا گفت: من بر تابوت این شهدا می‌نویسم شرمنده‌تان هستم.شریعتمداری افزود: ببینید روی تابلوها نوشته شما با دستان بسته چه کرده‌اید و ما با دستان باز چه کاری انجام داده‌ایم. مردم با بصیرت نشان دادند پیام این شهدا را درک کرده‌اند.

*حجت الاسلام مرتضی اشراقی نوه امام خمینی (ره) در مراسم تشییع 270 شهید گمنام دفاع مقدس حضور داشت و در گفت‌وگو با فارس گفت: پیام شهدا امروز مقاومت و ایستادگی در مقابل زیاده خواهی دشمنان است و مردم با این حضور گسترده نشان دادند هنوز هم در حال و هوای دهه شصت و سالهای دفاع مقدس هستند و آمدند تا با رهبر انقلاب میثاقی دیگر ببندند.

همچنین بسیاری از اهالی ورزش ایران برای وداع با تعدادی از شهدای غواص و گمنام امروز در مراسم تشییع پیکر این شهدا حاضر شدند.

* جمعی از اهالی ورزش در خیابان باغ سعدی قرار گذاشتند تا در آنجا جمع شده و سپس به سمت میدان بهارستان بروند که با توجه به ازدحام جمعیت برنامه آنها تغییر کرد و در میدان بهارستان کنار یکدیگر جمع شدند.

* بنری از سوی کمیته ملی المپیک جهت گرامیداشت یاد و خاطره شهدا در میدان بهارستان نصب شده بود.

* کیومرث هاشمی، رئیس کمیته ملی المپیک جزو اولین نفراتی بود که خود را به مراسم تشییع پیکر شهدا رسانده بود.

* منصور قنبرزاده مدیرعامل باشگاه نفت تهران و همچنین رئیس هیأت امنای باشگاه نفت و رئیس تربیت بدنی وزارت نفت در این مراسم حاضر شدند.

* آرش میراسماعیلی قهرمان سابق جودو در مراسم امروز حاضر شد.

* بهداد سلیمی دارنده مدال طلای المپیک و جهان در رشته وزنه‌برداری، حسین رضازاده رئیس سابق فدراسیون وزنه‌برداری و حسین توکلی دارنده مدال طلای رشته وزنه‌برداری در سال 2000 در این مراسم شرکت کردند.

* تعدادی از هواداران تیم‌های فوتبال پرسپولیس و استقلال با در دست داشتن پرچم تیم‌هایشان در این مراسم حاضر شدند.

* حسین خبیری، مدیر رسانه‌ای سابق پرسپولیس و سخنگوی فعلی باشگاه سایپا و بسیاری از خبرنگاران رسانه‌های ورزشی در این مراسم شرکت کردند. محمود عبدالهی، مدیر روابط عمومی کمیته ملی المپیک نیز در این مراسم حضور داشت.

* بسیاری از ورزشکاران رشته‌های کشتی، فوتبال، وزنه‌برداری، رشته‌های رزمی و... با حضور در میدان بهارستان در کنار سایر مردم با شهدا وداع کردند.

* مهدی مهدوی کیا، ستاره سابق تیم ملی فوتبال ایران و باشگاه پرسپولیس نیز در این مراسم حضور داشت. علی دوستی، سرمربی سابق تیم ملی نوجوانان و جوانان نیز در این مراسم حضور داشتند.

*محمود گودرزی، وزیر ورزش، مهدی تاج، رئیس سازمان لیگ و ... در مراسم حضور داشتند.

مهدی تاج که در مراسم تشیع پیکر غواصان شهید شرکت کرده بود و در جمع خبرنگاران گفت: حضور مردم در این مراسم فوق‌ تصور بود و مردم از همه اقشار جامعه وظیفه خود دانستند که در این مراسم شرکت کنند و این مراسم باشکوه نشانگر آن است که مردم خودشان را مدیون شهدا می‌دانند و قدر ایثارگری‌های آنها را می‌دانند.وی در مورد اعلام نام اسامی هیات مدیره دو باشگاه استقلال و پرسپولیس گفت: دوست ندارم در این فضای معنوی در مورد مسایل ورزشی صحبت کنم و باید شکوه این مراسم و بدرقه شهدا را ثبت کنیم.

*مهدی مهدوی‌کیا در مراسم تشییع پیکر 175 غواص شهید و 100 شهید گمنام شرکت کرده بود،در این باره گفت: من وظیفه خودم می‌دانستم که در این مراسم شرکت کنم. قهرمانان واقعی شهدا و خانواده‌‌هایشان هستند. هیچ چیز با ارزش‌تر از آنها نیست.

وی ادامه داد: اگر امروز راحت زندگی و ورزش می‌کنیم به خاطر ایثارگری این شهداست. این غواصان مظلومانه به شهادت رسیدند و عکس‌هایی که از دست‌های بسته آنها دیدم من را تحت تأثیر قرار داد. من دست خانواده شهدا را می‌بوسم و خودم را مدیون آنها می‌دانم.

*علی دوستی‌مهر که در مراسم تشییع پیکر 175 شهید غواص و 100 شهید گمنام شرکت کرده بود گفت: قهرمانان واقعی این شهدا هستند. آنها ایثارگری کردند و جان خودشان را فدا کردند تا ما آسایش داشته باشیم. اگر مهدوی‌کیا و امثال او اسطوره‌های مستطیل سبز هستند، شهدا اسطوره‌های میدان جنگ هستند. وی ادامه داد: وظیفه ما بود که در این مراسم شرکت کنیم تا به شهدا بگوییم آنها را فراموش نکرده‌ایم. اگر امروز کشور ما ثبات دارد این شهدا هستند که آن را به‌وجود آورده‌اند. من و مهدوی‌کیا به این مراسم آمدیم تا به آنها بگوییم دنباله‌رو راه آنها خواهیم بود.

*اگر چه این مراسم ساعت 22 در معراج شهدا پایان یافت اما همچنان مردم محوطه اطراف آن را ترک نکرده اند.

عکسهایی از غواصان دفاع مقدس و وداع مردم با شهدا را در ادامه مطلب ببینید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»


امسال هم قسمت شد و عید را با شهدا بودیم.مثل سال های گذشته.

انگار عید بدون شهدا برای من لطفی ندارد.

نزدیک های عید که میشه حس غریبی سراغم میاد.مثل دوران کودکی.همش منتظرم عید بشه تا برم منطقه.

اون موقعها منتظر بودیم لباس نو بپوشیم اما الان می خواهیم هوایی نو تنفس کنیم.

هوایی بهتر از هوای آلوده شهرها.آلوده به ریا ، آلوده به دروغ ، آلوده به شهوت ، آلوده به گناه.آلوده به دوری از خدا.اما خب برای من و کسانی مثل من یک هفته هم غنیمت است که از فضای سیاه و غمبار شهر دور شویم و به خویش برگردیم.

سوم عازم بودیم.

مثل سالهای قبل افتخار خدمت به زائرین کوی عشق نصیبم شده بود.

از تجربه سالهای قبل می دانستم این سال  هم بدون دردسر نخواهیم بود.نمی  دانم چه حکمتی هست هر ماشینی که من باشم یک دردسری که منجر به معطلی بشه خواهیم داشت از خراب شدن ماشین گرفته تا جلوگیری پلیس از حرکت و مریض شدن یک مسافر  ،گم شدن مسافر و ...

البته این سختی ها هم لطفی دارد.

امسال هم ترک عادت نشد و همه ماشینها سر وقت آمده بودند غیر از ماشین ما و یک ماشین دیگه که با دو سه ساعت تاخیر رسید.امسال هم راهی سرزمین نور شدیم.کوی عشق. امسال اما با سالهای قبل تفاوت داشت تفاوتی بزرگ به نام حاج عباس عبدالهی.

حاج عباس عزیز که 25 بهمن در سوریه شهید شد.خدایی حقش بود.هر چقدر فکر می کنم شهادت کمترین حقش بود.جاش خیلی خالی بود اما فرزند خلفش امیر با ما بود و ما بوی حاجی رو از امیرش استشمام می کردیم.

هر قدم که بر می داشتیم جاش رو احساس می کردیم.نه من که همه اونهایی که پارسال با این مرد بزرگ همراه بودند.

کاروان هم با نام این مرد بزرگ به راه افتاده بود.

اتوبوس ما هم اتوبوس شماره یک بود.

اتوبوس شهید علی صادقی

4 فروردین صبح:اولین ایستگاه طبق معمول دوکوهه بود و حسینیه همتش.

فتح المبین ایستگاه بعدی بود و دانیال نبی در شهر شوش و دزفول.

پادگان شهید باکری دزفول پادگانی غریب که یادگار آقا مهدی باکری هست.پادگانی وسیع با چشم اندازهای طبیعی زیبایش .آسایشگاه های زیرزمینی برای کم کردن تلفات حملات هوایی و خاکریزهایی برای جلوگیری از سیل های ویرانگر منطقه.

متاسفانه ندیدم غیر از کاروان های تبریز و ارومیه کاروان دیگه ای برای بازدید اونجا برن.حتی کاروان های تبریز هم اگه به خاطر اسکان نبود شاید به اونجا سر نمی زدن.

طبق معمول هر سال سری به موقعیت چادر آقا مهدی زدیم بی سر و صدا و بی خبر.همه مشغول استراحت بودن و ما چهار پنج نفر راهی چادر فرمانده.

تا برگردیم نماز مغرب خونده شده بود.مراسم بعد از نماز با صحبتهای حاج رحیم صارمی از رزمندگان باصفای آذربایجان و حاج الیاس گلمحمدزاده شروع شد و سپس عزاداری  و دسته عزاداری به مناسبت شب شهادت حضرت زهرا(س) واستراحت.

5 فروردین:صبح موقعیت چادر شهید باکری و آغاز رسمی سفر.عکسی به یادگار گرفتیم.یادش به خیر پارسال با حاج عباس عکس انداختیم.

اولین مقصد یادمان فکه بود.زیباتری صحنه این سفر در فکه بود.جایی که نماز ظهر رو چند کاروان با شکوه و عظمت اقامه کردند.مقصد بعدی چذابه ، دهلاویه وشهدای هویزه بود.شب هم خرمشهر و اسکان در حسینیه.

6 فر وردین صبح اروندکنار بودیم.جای شما خالی بارانی بارید که در عمرم نظیرش رو ندیده بوم.بیش از نیم ساعت تو حسینیه موندیم تا باران بند بیاد و بتونیم حرکت کنیم.بعد از ظهر شلمچه بودیم.یک مسافر کوچک شیطان نزاشت بفهمیم شلمچه یعنی چه.آقا محمد جواد پسر شش ماهه حقیر اونقدر گریه کرد و جیغ کشید که نماز رو نخونده با خانم مجبور شدیم برگردیم اتوبوس.

شب اردوگاه شهید باکری بودیم.

7 فروردین صبح طلائیه بودیم و روایت های  زیبای حاج رحیم  صارمی.ظهر معراج شهدای پادگان شهید محمود وند مهمان کبوتران خونین بال بودیم و تمام.سفر به سرزمین نور به سرعت برق و باد تمام شد.

8 فروردین نماز صبح جمکران  بودیم و بعدش هم مهمان حضرت فاطمه معصومه(س).

حسن ختام برنامه حرم حضرت امام (ره)و قطعه شهدای بهشت زهرا.

سفر زیبایی بود.نمی دانم دوباره مجال حضور خواهم داشت یا نه.

همه قسمت های سفر زیبا بود اما کم کاری های مسئولین فرهنگی بدجور تو ذوق میزنه.

متاسفانه مسئولین فرهنگی این مناطق رو به چشم کالا می بینند یا وسیله ای برای پول درآوردن.

آخه طلائیه و شلمچه جای زدن فروشگاه های رنگارنگ است؟اروندکنار جای فروش لوازم آرایشی و اجناس درجه هیچ چینی هست؟

یادمان فتح المبین جای فروش عروسک های انگری برد هست؟باید بالای  شهید علم الهدی رژ و ماتیک فروخت؟

انصافا دو کوهه جای فروش کتابهای فرهنگ غرب هست؟

چه کار فرهنگی برای صدها هزار شاید هم میلیونها زائر جوان راهیان نور کرده ایم؟

قدیم ترها باز امتداد کارهایی میکرد.آقایان سپاهی چه کاری انجام داده اید؟مسئولین محترم وزارت فرهنگ کجا برای کار بر روی جوان ها بهتر از سفرهای راهیان نور؟روحانی هایی که به این سفر اعزام می شوید چه یاد جوان ها میدید در این سفر؟

خواب و غفلتمان بس نیست؟شما رو به خدا کمی به خودمون بیاییم.

از صد سخن رهبر معظم انقلاب به یکیش عمل کنیم.

الهم عجل لولیک الفرج

عکس هایی از این سفر رو در ادامه مطلب ببینید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 


سالهای زیادی گذشته است حدود 31 سال.

چه کسی می داند هر روزش چگونه به شب می رسد؟

 

که می داند شبها چگونه به خواب می رود و نصف شبها چند بار بیدار می شو د و دنبال پسر می گردد؟

چه کسی می داند حال و روز مادران و پدران شهدای جاویدالاثر را؟

ما چه می دانیم گمشده یعنی چه؟


چگونه باید فهمید حال پدر و مادری را که فرزندش را ،حاصل شبها و روزها زحمتش را  گم کرده.در دشتهای سوزان شلمچه.در رمضان.در آن عملیات سخت و نفس گیر


عملیاتی که خیلی ها در آن انتظار را آموختند.

شهید علی بهروزی یکی از هزاران شهید مفقودالاری هست که پدری پیر و دلشکسته و مادری قد خمیده منتظر نشانی از اوست و در این سالهای طولانی این انتظار را آموخته اند اما چه کسی می داند شاید این شهید بزرگوار عهدی دارد با خدای خود تا همینطو بی نشان بمان و شاید این بی نشنی اثر استجابت دعای اوست.

 

شاید هنوز موقع آمدنش نرسیده.


شاید با پیکر پاکش هم می خواهد درسی به ما بدهد و باید در موقعیتی خاص بیاید.


 

 نمی دانم حکمت این انتظار طولانی چیست اما ...

اما چه؟


 

برگی کوتاه از زندگی شهید علی بهروزی را در ادامه مطلب ورق خواهیم زد


  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 

شهید فرزان یزدانی

شهید فرزان یزدانی یکی از بزرگ مردان عاشورایی ایران زمین است که در عملیات طاقت فرسای رمضان به آسمان بال گشود.

هر  وقت برای دعوت پدر بزرگوارش  برای شرکت در مراسم میرفتم اشک در چشمانش جمع می شد.بعد از ۳۲ سال هنوز داغدار فرزان بود.تا اینکه در آستانه رمضان امسال به رحمت خدا رفت.گریه های پیرمرد همیشه برای من سخت بود و به همین دلیل دعوت از او سخت ترین کارم در پایگاه بود.

برگی کوتاه از زندگی  او را  به همراه شرح و نقشه عملیات رمضان در ادامه مطلب  ورق خواهیم زد

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

سوم خرداد در تاریخ دفاع مقدس و تاریخ ایران یک روز مهم و نقطه عطفی است در دفاع مقدس.

روز آزادسازی خرمشهر عزیز بعد از اشغال ۵۷۸ روزه دشمن بعثی.

به همین خاطر شرحی از عملیات الی بیت المقدس و عکس هایی از دوران دفاع مقدس ،که کمتر دیده شده اند گذاشتم  در ادامه مطلب ببینید.

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 

شهید یوسف بردفرد

نمی دانم چرا اما وقتی اسم یوسف را می شنوم ناخوداگاه یاد  جدایی می افتم.

ما در انقلاب و دفاع مقدس یوسف های زیادی دادیم.تمام شهدای ما به نوعی یوسف بودند و شهید یوسف بردفرد هم یکی از این یوسف هاست.

شهید یوسف بردفرد فرزند حاج یعقوب.

روایتی کوتاه از زندگی این شهید بزرگوار را در ادامه مطلب گذاشتم ببینید.

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

سلام

عید مسافرت بودیم.

در سرزمین عشق ، در مسلخ عاشقان ثارالله

مهمان ما باشید با گزارشی تصویری از این سفر

 

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»
سلام

اسفند ماه که میشه دلم هوایی میشه و منتظر عید و سال نو هستم این حس همیشه در من بوده.اما علت آن اینست که دلم هوای کوی شهدا را دارد.

اسفند ماه برای من بوی جنوب دارد.

بوی راهیان نور.

بوی شلمچه و غروبش.

بوی طلائیه و سه راه شهادتش و البته حاج همت ، حمید و مهدی باکری.

بوی فکه و رملستانش و سید شهیدش ،سید مرتضی آوینی.

بوی اروند و غواصان بی نشانش.

بوی دوکوهه.بوی دزفول و شوش و زیارتگاه دانیال نبی.

بوی خرمشهر که قلب تمام ایرانیان بود.

امسال هم بدجور دلم هوای کربلای ایران را کرده.

شش سال از اولین سفر راهیان نورمون می گذره.در این سالها خاطرات زیبایی داشته ایم.

چند عکس از این سفرها گذاشتم در ادامه مطلب ببینید

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

آقای رئیس جمهور! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخواننددر یکی از روزهای سال ۱۳۶۲ ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

 



 صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟»

پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می‌گوید ۱۳ ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟»

حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.


شهید مرحمت بالازاده

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم ۱۳ ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.



مرحمت بالازاده

از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد ۱۳ ساله اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید.

ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم . اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.

و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی

شهید مرحمت بالازاده   

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»
- آقا گمنام ۶۱ دارین؟

-۶۱؟

-آره ۶۱  -   ۱۸ ساله

- حاج خانم کدوم پایگاه بوده؟

-سومار مندلی سومار

-نه حاج خانم سومار نداریم

و صدای گزارشگر که دوربین به دست از این صحنه  فیلم می گیره:مادر چند ساله می گردی؟

و مادر با ناله ای جگر سوزمی گوید: ۲۳ ساله

این دیالوگی آشناست برای ما 

 

پیر زنی که کنار ماشین حمل شهدا از مامور ماشین سراغ پسر شهیدش رو می گیره.

شهید بهروز صبوری

جوانی که مادرش برای او عروسی گرفت.

عروسی بی داماد.عروسی بی عروس.یادتون هست؟

امروز اعلام شد که هویت این شهید بزرگوار شناسایی شده است.

هویت شهید «بهروز صبوری» شهید مفقود الاثر دوران دفاع مقدس بعد از سال‌ها شناسایی شد. پیکر مطهر شهید بهروز صبوری در جریان به خاک سپاری جمعی از شهدای گمنام در دانشگاه خلیج‌فارس بوشهر در اردیبهشت ماه سال 1389 به خاک سپرده شده است.

شناسایی این شهید به این صورت بوده است که پس از نمونه‌گیری از خون مادر شهید و دیگر اعضای خانواده وی و تطابق با نمونه DNA اخذ شده از استخوان‌های شهدای گمنام که در یک بانک نگهداری می‌شود، نتیجه آزمایشات بدین گونه اعلام شده است که تمامی اطلاعات با پیکر شهیدی که در داشنگاه خلیج‌فارس بوشهر در سال 1389 به خاک سپرده شده است، تطابق دارد.

صبح امروز، رنگین، رئیس ستاد معراج شهدای گمنام تهران با حضور در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) تهران پس از ملاقات با مادر این شهید خبر شناسایی این شهید را به او اعلام کرد.

شهید بهروز صبوری 18 ساله در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه سومار به شهادت رسیده است.

مادر این شهید شب چهارشنبه هفته گذشته در مراسم تقدیر از عوامل فیلم «شیار 143» گفته بود: آرزوی من این است که بعد از این همه سال تنها یک بند انگشت از فرزندم برای من بیاورید.

مادر بزرگوار این شهید با بیان اینکه امروز و بعد از گذشت ۳۱ سال قلبم آرام است، گفت: من برای پسرم عزا نمی‌گیرم. به خانه می‌روم و برای پسرم جشن عروسی و حنابندان می‌گیرم.

منبع خبر:وبلاگ یک قدم تا خدا

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 

 

عاشق امام حسین (علیه السّلام) بود و زیارت کربلا . پس از شروع جنگ ماندن در شهر و زندگی آسوده را تاب نمی آورد . دلش می خواست در وادی خطر ، وادی خون و جراحت عشق خویش را بیازماید . بارها آرزو کرده بود که ای کاش در کربلا بود و با یاران امام بر دشمن کافر می تاخت و خونش را نثار حضرتش می نمود و حال ، خداوند کربلائی دیگر در جبهه های ایران مهیّا می ساخته بود و سیّد می خواست تا عاشورائی شود و به سبز باوران سرخ جامه بپیوندد . با خلعت کربلا نماز می گذارد و آن روز که به شوق شهادت قدم در نینوای عشق گذاشت خلعت کربلائیش را به تن کرد و راهی دشت بلا گردید . او دیار به دیار با پای جان دوید و سقای دشت کربلای ایران شد.

سیّد جمشید در بهمن ماه سال ۱۳۲۵در یک خانواده مذهبی در شهرستان تبریز متولّد شد و تحت تربیت پدر و مادری مؤمن و متدیّن پرورش یافت . وی در هفت سالگی تحصیلات ابتدائی خود را در مدرسۀ «توفیق» آغاز کرد و تا مقطع ششم نظام قدیم به تحصیل ادامه داد . جمشید تا سال ۱۳۴۵ه.ش در کارخانۀ کبریت سازی مشغول کار بود در همان سال به خدمت سربازی اعزام گردیدو پس از طی دورۀ آموزشی در پادگان جلدیان نقده تا سال ۱۳۴۷ه.ش به خدمت ادامه داد و بعد از پایان دوران خدمت سربازی و بازگشت به زادگاهش دوباره در کارخانۀ کبریت سازی مشغول کار شد.

او در سال ۱۳۵۵ه.ش بنا به سنت پیامبر (ص) با خانواده ای معتقد به اسلام وصلت نمود . وی در روزهای سرنوشت ساز انقلاب بطور مداوم در تظاهرات و راهپیمائی های مردمی بر علیه رژیم طاغوت حضوری فعّالانه داشت و برای به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از هیچ کوششی فروگذار نکرد و بعد از پیروزی انقلاب نیز در بسیج مساجد «علوی» و «سفید بهار» به فعّالیّت پرداخت.

پس از شروع جنگ ، سیّد که عشق جبهه در دلش لانه کرده و وجود بی تابش را بی تابتر نموده بود قبل از اعزام به جبهه ، به زیارت بارگاه ملکوتی آقا علی بن موسی الرِّضا(علیه السّلام) مشرف گردید و بعد از توفیق زیارت با دلی مالامال از شوق دفاع از حریم اسلام در تاریخ ۱۵/ بهمن/ ۱۳۶۳از طریق بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عازم جبهه های نبرد شد و عاقبت در تاریخ ۲۳/ اسفند/۱۳۶۳در عملیات پیروزمندانۀ «بدر» در جزایر مجنون آن هنگام که با ماشین ، آب حمل می کرد تا رزمندگان دشت کربلای ایران را سیراب سازد بر اثر اصابت ترکش به ندای حق لبیک گفت و با چهره ای خندان و آغوشی باز ، گمشده اش را یافت و به جرگۀ عشاق پیوست . از این شهید والامقام دو دختر و یک پسر به یادگار مانده است.

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

شهید عباس عبدی

 دوستی میگفت خیبر یعنی تکرار عاشورا و تکرار عاشورا  عاشورائیان را می طلبد.

پر بیراه نیست چون خزان یاران عاشورائی امام در خیبر اتفاق افتاد.در خیبر خیلی پدر ها بی پسر شدند.

خیلی حجله ها به رنگ خون درآمد.

خیلی کوچه ها سیاه پوش شدند.

خیلی دخترها انتظار را آموختند و خیلی هاشان هنوز هم منتظرند.

منتظر نشانی از پدر.

تمام پدر که دیگر نمی آید اما قطعه ای از پدر هم بیاید توفیری ندارد.

در خیبر بود که همت آسمانی شد.آقا مهدی باکری بی حمید شد و بی مرتضی.

در خیبر بود که سه راه شهادت و طلائیه و مجنون را شناختیم.

این نوشتار معرفی یکی از خیبریان که نه یکی از عاشورائیان است.

شهید عباس عبدی

شهیدی از پشت کوه های بلند.آنجا که خورشید هم پنهان است. از روستای یوزبند در شهر کلیبر که همه با بابک و قلعه اش میشناسند و جنگل های باصفایش.اما جوانان گلگون کفنی هم دارد که بر زمین افتادند تاایران و ایرانی بر زمین نیافتد.

***

بغض راه گلویم را گرفته است، سکوت در اطرافم زوزه می کشد و من قداست دیروزها را در جستجویم و کدام واژه ، کدامین صراط مستقیم جز راه شما حق پویان همیشه عاشق به استعانتم خواهند آمد.

او که پروانه واردر طواف شمع عشق سوخت و حتی خاکستری از جسم پاکش بر جا نماند.دلم می خواهد سراغ گمشدۀ بیدل را از او بجویم و با تمام وجود فریاد زنم:

روایتی کوتاه از زندگی شهید عباس عبدی را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 

  

 این نوشتار گزارشی است کوتاه از شهید محمود رضا بیضایی اهل تبریز از مدافعین حرم  که در  روز ۲۹ دی ماه در شهر دمشق بر اثر اصابت ترکش به سرش به فیض شهادت نائل آمد.خداوند اورا با جوان کربلا حضرت علی اکبر (ع)محشور فرماید و ما را در برابر یادگار دوساله اش کوثر شرمنده نکند.

خاطره ای از شهید محمود رضا بیضایی از زبان برادرش

تلفنم دارد زنگ می‌خورد. گوشی را از توی جیبم در می‌آورم و جواب می‌دهم. محمودرضا است. خوش و بش می‌کند و می‌پرسد کجا هستم. از صبح برای کاری تهرانم؛ می‌گویم کارم تمام شده، ترمینالم، دارم بر می‌گردم تبریز. می‌گوید کی وقت داری؟… حرف مهمی دارم. می‌گویم الان، بگو. می‌گوید الان نمی‌شود و باید هر وقت که کاملا وقتم آزاد است بگوید. اصرار می‌کنم که بگوید. می‌گوید می‌توانی بیایی خانه؟ می‌گویم من فردا باید تبریز باشم، کار دارم اگر می‌شود تلفنی بگویی، بگو. می‌گوید من دوباره عازمم اما قبل از رفتن حرف‌هایی هست که باید به تو بزنم. می‌گویم مثلا؟ می‌گوید اگر من شهید شدم می‌ترسم پدر نتواند تحمل نکند؛ پدر را داشته باش. می‌گویم خداحافظ! من تا یکساعت دیگر خانه شما هستم. می‌گوید مگر تبریز نمی‌روی؟ می‌گویم نه، امشب می‌مانم. می‌گوید بخاطر این چیزی که گفتم؟ گفتم خودم می‌خواهم که بیایم، حالا ول کن. و راه می‌افتم سمت اسلامشهر.

اسلامشهر – خانه محمودرضا

همه چیز در خانه عادی است. پذیرایی همسرش، بازی دختر دو ساله‌اش، بساط چایی، شام روی گاز، تلویزیون روشن، پتوهای ساده‌ای که کنار دیوار پهن هستند و خود محمودرضا، چهره همیشه آرامش، همه چیز مثل همیشه توی این خانه معمولی، معمولی و عادی است و سر جای خودش. هیچ علامتی از خبر خاصی به چشم نمی‌خورد. می‌نشینیم. منتظر می‌مانم تا سر صحبت را باز کند ولی حرفی نمی‌زند. دو سه ساعت تمام منتظر می‌مانم اما حرف‌هایمان کاملا عادی پیش می‌روند. سعی می‌کنم صبور باشم تا سر صحبت را باز کند ولی او حاضر نیست چیزی به زبان بیاورد. بالاخره صبرم تمام می‌شود و می‌گویم بگو! می‌گوید من شهید شدم بنظر تو محل دفنم تبریز باشد یا تهران؟! می‌گویم این حرفها را بگذار کنار و مثل همیشه بلند شو برو مأموریتت را انجام بده، شهید شدی، من یک فکری برایت می‌کنم! بدون اینکه تغییری در چهره‌اش ایجاد بشود با آرامش شروع می‌کند به توضیح دادن در مورد اینکه اگر تبریز دفن بشود چطور میشود و اگر تهران دفن بشود چطور؟ عین کلوخ مقابلش پخش می‌شوم وقتی دارد اینطور عادی درباره دفن شدنش حرف می‌زند. جدی نمی‌گیرم. هر چند همیشه در مأموریت‌هایش احتمال شهادت روی شاخش است. تلاشش برای جواب گرفتن از من درباره انتخاب محل دفنش و فهماندن قضیه به من که شهادتش در این سفر قطعی است نتیجه نمی‌دهد.

محمودرضا بیضائی (نام مستعار: حسین نصرتی)

ولادت: ۱۸ آذر ۱۳۶۰، تبریز

شهادت: ۲۹ دی ۱۳۹۲، زینبیه – در اثر اصابت ترکش به ناحیه سر

 مزار شهید: گلزار شهدای تبریز


برای پیوستن به کانال تلگرام «راهــــ شـــیـــعـــه» اینجا کلیک کنید

خاطراتی از این شهید عزیز را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 

این شعر، سروده آقای مهدی علی محمدی برادر یک شهید است که در اشعار خود به لایه‌های انتظار، مباحث مربوط به یک فرد منتظر، و بصیرت منتظران می‌پردازد. وی در شعر خود که در نخستین سالروز حماسه «۹ دی» سروده است، به وقایع روز عاشورا و پاسخ ملت بابصیرت و ولایت‌مدار به فتنه‌گران پرداخته است.

 

هوا آشفته بود و شهر مجنون
زمین سر در گریبان، چشم پر خون

حماسه می‌خروشید از گلوشان
ز رگ‌ها خون غیرت سخت جوشان

که عاشورا کسی رقصیده؟ او کیست؟
چه کس با شاه دین جنگیده؟ کوفیست؟!

از این غم شهر گویا پر ز شیر است
دی از گرمای این دل‌ها چو تیر است


همه عمارگون، آماده، هوشیار
تمام شهر بیدارند، بیدار

 

 


کسی حرمت شکن آشوب کرده
شغالی بیشه را مخروب کرده

 


الا ای فتنه گر، شیطان، حرامی!
میان بیشه‌ی شیران خرامی؟!

 


شما، ای جمله عالم گوش دارید
کلام آوازه‌ی بر گوش دارید

 


به ایران، رهبری فرزانه داریم
اشارت او کند جان می‌سپاریم


الا ای فتنه‌گر، ما مرد جنگیم
برای رجمت ای ابلیس، سنگیم


چو شمشیر آخته، در دست اوییم!
بمیرید از حسد، سر مست اوییم

ابابیلیم اگر بر فیل‌هایید
چو ریگی نرم آخر زیر پایید

 

 

۹ دی سیل مردم باز جوشید
تمام سینه‌ها آخر خروشید


خس و خاشاک را از شهر راندند
سران فتنه زیر پای ماندند


ولی حرفیست بی پیرایه‌ای دوست
که این حرف از زبان یار حق گوست


“بصیرت ” یاب، بیدارست دشمن
ز حقد و کینه تبدار است دشمن

 


صف آراییست! اما در غبار است
میان فتنه ره دشوار و تار است


چراغ راه ما را جز ولیّ نیست
کسی رهبر به جز “سید علی ” نیست

 

 

چند عکس زیبا در ادامه مطلب گذاشتم ببینید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»
شاید برای عده‌ای جذاب باشد که در میان فدائیان راه حق، شهدایی بودند که هنگام دفن٬ لبخندی بر این دنیای فانی زدند و به لشکر سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) پیوستند.

 

17 سال، 20 سال، پُر پُرش 25 سال، سن و سال جوان هایی بود که درس و مدرسه و دانشگاه را نیمه کاره رها می کردند و راهی جبهه ها می‎شدند. وصیت نامه هایشان را که می خوانی، گویا با چهل ساله هایی طرفی که دیگر چم و خم روزگار را یاد گرفته اند و بعد از یک راه طی شده ـ به قول آوینی ـ، نشسته اند وصیت نامه نوشته اند.

راه این شهدا همچنان ادامه یافت و مردم کشورهایی همچون بحرین٬ سوریه و لبنان برای رسیدن به عزت و آزادگی جان‎ها بر کف دست‎هایشان گرفتند و جنگیدند.

راه شهادت هنوز هم بسته نشده و چه بسیار شیردلانی در توطئه‎های تروریستی کوردلان در همین سرزمین مادری‎مان به معنای واقعی عاقبت به خیری رسیدند.

در این بین٬ شهدایی بودند که هنگام دفن٬ لبخندی بر این دنیای فانی زدند و به لشگر سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) پیوستند. ما نیز نتوانستیم به سادگی از کنار این موضوع گذر کنیم.

برای مشاهده این گزارش جالب به ادامه مطلب بروید.

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»
   

 

 

   مرد بزرگی بود . «رحیم افتخاری »را می گویم . شب عملیّات بود و چیزی به آغاز عملیات باقی نمانده بود.  «والفجر۸» در پیش رو بود و ما در منطقه عملیاتی نشسته بودیم . شب زیبائی بود . اروندرود با صدائی آرام و یکنواخت از کنارمان می گذشت و ستاره ها در آب صاف رود ، چهره زیبایشان را تماشا می کردند .

هر کس در گوشه ای ، محفلی پنهانی و پر سوز ساخته و با خدای خود ، غرق راز و نیاز بود . در چنان شبی ، غرق در نور مهتاب و سوسوی ستاره ها ، هرخاکی آرزو می کرد که پایش از زمین کنده شود وتا آن بالا ، تا خانه ستاره ها به پای جان بدود و آرام گیرد . شاید رحیم هم همین حال را داشت که کنار رود خلوت کرده و آرام نشسته بود . من  مراقبش بودم . همه دوستش داشتند از روحیه بالائی بر خوردار بود ، قید دنیا را زده بود . دلم می خواست بدانم به چه می اندیشید . دوست داشتم کنارش باشم ، امّا از طرفی دلم نمی آمد که شیشه این سکوت و خلوت عرفانی را با حضورم بشکنم . با خود گفتم :«چه به هم می آیند رحیم و اروند هر دو عمیق و آرامند . » آرام طوریکه رحیم متوجه نشود و مزاحم او نباشم خودم را بی صدا به او نزدیکتر کردم . تاریکی فرود آمده و همه جا را زیر چتر خودگرفته بود . باد درسوله هامی پیچید و زوزه می کشید. با خود گفتم : «گویا باد هم برای شروع عملیّات بی تاب است .» رحیم متوجّه من شد و آن نگاه عمیق و آرام اش را به صورتم پاشید و گفت : «می توانم زحمتتان دهم؟ یک ورق کاغذ می خواهم . »

   تعجب کردم : « کاغذ برای چه ؟ »

   « می خواهم وصیتی بنویسم ! »

   پرسیدم :«رحیم جان! مگر وصیتنامه ات را ننوشته ای؟»    

   گفت : «نوشته ام ، امّا مطلبی را می خواهم بدان اضافه کنم . » او را در کنار رود و غرق در افکارش تنها گذاشتم . ورق کاغذی گیر آوردم و برگشتم پیش او . پیش رحیم نشستم و او زیر نور نقره ای رنگ ماه کنار اروند که آرام و بی صدا زیر پایمان می رقصید و دور می شد نوشت :

                      

                          بِسمِ الله الرَّحمن الرَّحیم

    وصیت می کنم که از پسر کوچکم که نام مبارک حضرت رضا(علیه السّلام) ، غریب الغربا را برایش انتخاب کردم مواظبت کنید...»رحیم نوشته اش را خوب تماشا کرد . نمی دانم آن هنگام به چه نیتی نوشته خود را پاره کرد و روی اروند پاشید و رود ، تکه های نامه رحیم را با خودش برد !

   پرسیدم : « داری چه کار می کنی آقا رحیم؟ چرا پاره کردی؟»

    گفت : « دیگه لازم نیست! »

    صدایش ، صدای رحیم همیشگی نبود ، انگار باد از توی بهشت وزیده و از میان سوله ها گذشته و این صدای بهشتی را در وجود رحیم گذاشته بود . صدایش از عالم دیگری بر می خواست . لحظه ای بعد در حالی که هر دو کنار هم نشسته بودیم ، رحیم عکسی را از جیبش بیرون کشید : « ببین عکس پسرم رضاست ! »

عکس را گرفتم و در روشنائی آن شبِ نیلی تماشایش کردم ، چقدرشبیه پدرش بود . من غرق تماشای عکس بودم و با خود می اندیشیدم  :« چقدر شبیه پدرش است!» دیده که چرخاندم ، رحیم را دیدم که اشکی به پهنای صورتش جاری بود و با خود زمزمه می کرد« یارضا یا شهادت »رحیم عکس را از من گرفت و در میان بهت و حیرت من ، پاره پاره اش کرد و روی اروند پاشید.

پرسیدم :« چه کار کردی رحیم جان ؟! »

آرام و عمیق جوابم داد :«احساس می کردم رضا مانع معاملۀ من و خدایم شده ، حالا دیگر اروند هم شاهد است که بین من و خدایم هیچ مانعی نیست . من از رضایم گذشتم  تا رضای خدا را خریده با شم ! »

    اشک در دیدگا نم بود . دلم مشت بر سینه می کوفت . جلو رفتم و رحیم را که بوی یاس می داد وگلهای محمّدی درآغوش کشیدم . باد همچنان زوزه می کشید و از میان سوله ها می گذشت و اروند با شتاب جاری بود صافِ صاف ، و من ستاره ای خاکی را آغوش کشیده بودم که بوی بهشت می داد. آرام نالیدم : «برای من هم دعا کن رحیم جان ، دعایم کن ! »

    لبخندی زد : « محتاج دعائیم...» ماه تکه ابر کوچک خاکستری را کنار زد ، گردن کج نمود و صورت مهربان رحیم را سیرتماشا کرد . شاید ماه هم می دانست که فردا رحیم آن بسیجی عاشق ، آن نام آور گمنام ، به دیار باقی پرکشید و جاودانه شد .

 

 

لطفا جهت مطالعه کامل ادامه مطلب را ملاحظه فرمایید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

هفتمین یادواره شهدای کوی صفا روز پنج شنبه  ۷ آذر ماه بعد از نماز مغرب و عشاء  در مسجد امام حسین(ع) خیابان بهار تبریز برگزار شد.

این مراسم مثل سالهای گذشته با شکوه خاصی برگزار شد که در این میان حضور پر شور اهالی منطقه بر رونق این مجلس افزوده بود.

این مراسم با پخش سرود جمهوری اسلامی و قرائت قرآن توسط قاری ممتاز استان آقای عبدی آغاز شد و سپس حاج آقا آزادی فرمانده پایگاه مقاومت امام حسین(ع) ضمن عرض خیر مقدم به مهمانان حاضر گزارشی کوتاه از عملکرد پایگاه در سال جاری ارائه دادند.

سپس گروه سرود پایگاه به اجرای برنامه پرداختند.

بعد از آن رزمنده جانباز میر ابوالفضل ایرانی به خاطره گویی پرداختند و دلها را به کربلای ایران بردند.این بخش حال و هوای خاصی در برنامه به وجود آورد.

بعد از آن نوبت برادر رزمنده مهندس نوین شهردار سابق تبریز و برادر دو شهید بود که به سخنرانی پرداختند سپس مداح باصفا و ولایت مدار آقای موسی حسین زاده دقایقی به مداحی پرداختند.

گزارش تصویری این برنامه را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

   پاسدار شهید علی صادقی

 

   شهید علی صادقی در اوّل مرداد ماه سال ۱۳۲۷ در روستای «کرده ده» از توابع شهرستان «مراغه» در خانه ای محقر امّا مصفّا به نور ایمان،پا به عرصۀ وجود گذاشت.او از همان ایّام خردسالی با مسائل دینی و مذهبی آشنا گردید و با احساسات پاک اسلامی رشد وتربیت یافت. وی برای امرار معاش و گذراندن معیشت زندگی به شغل بنائی می پرداخت.با این که از نعمت سواد محروم بود از رویدادهای سیاسی اجتماعی شناخت درسـت و کافی داشت،چنانکه در اوج قیام مردمی ملّت بزرگ ایران،در اکثر تظاهرات و راهپیمائی ها بطور فعّالانه و مسـتمر شرکت می کرد.

   وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی،در پایگاه مسجد «علوی بهار»برای حفظ و حراست از آرمانها و ارزشهای اسلامی انقلاب همت گماشت و در سال ۱۳۵۱ ه.ش ازدواج نمود که حاصل این ازدواج سه پسر و یک دختر است که از او به یادگار مانده است.

 

   پس از شروع جنگ تحمیلی که دفاع از حریم اسلام و انقلاب او و همۀ جوانان غیور کشور را به سوی جبهه ها می طلبید،درسال ۱۳۶۱ه.ش خانواده اش را به خدا سپرد و ازتعلقات و دلبستگی های دنیوی خود را رهانید و بسوی جبهه ها شتافت.

 

  علی در عملیات های «والفجر ۸ » و«کربلای۵ »حضوری فعّالانه داشت که عاقبت در «عملیات کربلای ۵ »  درمنطقۀ «پاسگاه زید» براثراصابت تیر مستقیم دشمن به عاشورائیان کربلای ایران پیوست.

   

   علی به خدا رسید،همانگونه که خودش در وصیتنامه اش نگاشته است: «...خانواده عزیزم! راهی که من و سایر آنهائی که در این مسیر و در این راه قدم برمی دارند و قدم برداشته اند،راه درست حق و حقیقت است و انتهایش رسیدن به ملکوت و به الله است.

    به شما توصیه میکنم که همیشه به فرمایشات رهبر عزیز که جانشین بر حقّ مهدی موعود (عج) است جامۀ عمل بپوشانید و همواره در صحنۀ انقلاب باشید ...»

لطفا برای دیدن عکس های شهید به ادامه مطلب بروید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

   پاسدار شهید صیاد (سعید) عالی

             

خمس مادر

 شب حال غریبی داشت . دل آسمان مثل دل من گرفته بود . تک ستاره ای از گوشه آسمان ، خودی نشان می داد.  پنجره باز بود و باد آرامـی پرده  توری پنجره را بـه بازی گرفته بود . حال خودم را نمی فهمیدم . حال مادر صیاد هم بهتر از من نبود  و سردرگمی آشکاری در حرکاتش به چشم می خورد . سفره شام گسترده بود و همه دور هم جمع شده بودیم . امّا هیچ کدام میل به غذا نداشتیم . تا ساعتی قبل بحث از شهادت بود و رفتن صیاد .

     مادرش کنار سفره نشسته بود ، امّا فکرش جای دیگری بود . غذا را توی بشقاب بازی می داد و چیزی نمی خورد . از حالش با خبر بودم . می دانستم که بغضی گلو گیر راه نفسش را گرفته ، تاب نشستن نیاورد . بلند شد وکنار پنجره رفت . چشمهای صیاد هم در پی مادرش به هر سو می چرخید . دل مادرش ، مثل دل آسمان گرفته بود . عاقبت طاقتش طاق شد و گریست . اشک در چشمان صیاد حلقه زده بود . تاب دیدن اشک مادر را نداشت . بلند شد و پرسید :«مادر من ! عزیز من ! چرا ناراحتی؟ من که چیزی نگفتم  . »   

    مادرش جواب داد : «چرا ناراحت نباشم ؟ مگر به آسانی بزرگت کردم . مگر حدیث دل کندن به این راحتی است ؟ »

     من دیدم که صیاد با مهر و محبت به مادرش گفت : «اگر در راه خدا باشد بله ، دل کندن کار ساده ای است .» بعد خندید وگفت :« ببین مادرِ من ! خمس هر مال واجب است .پنج اولاد داری و خمس اولاد تو هم من هستم !»

فرازی از زندگی شهید:

     در سال ۱۳۳۹ ه.ش در قریه «برزندیق » از توابع شهرستان «کلیبر » در ۱۵۰ کیلومتری تبریز  پا به پهنۀ هستی گذاشت . بعدها به علّت شغل پدر با خانواده اش به تبریز نقل مکان کرد . «صیاد » بیشتر از هشت سال نداشت که به کار درکارگاه قالیبافی مشغول شد تا با دستهای کوچک خود در امر معاش یار و یاور خانواده باشد . او روزها در کارگاههای تاریک و نم گرفته ، قالیبافی می کرد شبها راهی کلاس درس و مدرسه می شد . به علّت کار طاقت فرسا و نیاز شدید ، تا کلاس اوّل راهنمائی درس خواند و بعد از آن درس و مدرسه را رها کرد و به کار گلگیرسازی مشغول شد .

 

     صیاد ، در اوج قیام مردمی ، همواره جزو کسانی بود که در راهپیمائی ها و تظاهرات مردمی علیه رژیم طاغوت شرکت می کرد . او در خانواده ای بالیدن گرفته بود که بعد از انقلاب و قبل از آن همواره از اسلام و راه امام حمایت  میکردند . خانواده ای که با چهار پاسدار و یک طلبۀ بسیجی آزاده  که ۶ سال طعم تلخ اسارت را چشیده در پاسداری از ارزشهای انقلاب از هیچ کوششی دریغ نکرده اند .

    صیاد در سال ۱۳۵۸ ه.ش بعد از شش ماه آموزش نظامی درپادگان «عجب شیر » دوره خدمت سربازی اش را به پایان رساند و سپس در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۵۹ ه.ش به جرگه سبز پوشان سپاه پیوست . او قبل از اعزام به جبهه افتخار حفاظت از عالم وارسته و ربّانی « شهید آیت الله مدنی (قدس سره) » را بر عهده داشت .  او چون حضور خویش را در جبهه ها ضروری می دید در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۰ه.ش به سوی میادین نبرد اعزام گشت و در گروه جنگهای نامنظم شهید «چمران» ، مشغول دفاع از آرمانهای انقلاب و تمامیت ارضی کشور شد . صیاد به قصد صید شهادت می رفت و جز آرزوی دیدار یار ، هوسی درسر نمی پروراند .

     قبل از اعزام به جبهه ، برای دیدار مرادش «آیت الله مدنی (قدس سره) » می شتابد  و از آن عالم مجاهد التماس  می کند که برای شهید شدنش دعا کند . آیت الله مدنی (قدس سره)  می فرماید :« من قبل از شما شهید خواهم شد ! »

او جز راه سرخ بلا ، صراط مستقیمی نمی شناخت و در این راستا خود نگاشت : «برادر جان ! این مأموریت از جانب خداوند است...اگر خداوند لیاقت داد و خبر شهادت من رسید ، موقع عروسی مرا در نظر بگیریدو شادی کنید.  این بهترین راهی است که یک شخص می تواند برود . خداوند این سعادت را نصیب من بکند تا من هم بتوانم قدمی بردارم . مادر جان ! دراین برهه از زمان برای فرزندتان آرزوی پیوستن به « علی اکبر(س)» را داشته باشید و به خودتان ببالید که امانت خداوند را به خودش باز می گردانید . »

    عاقبت این پاسدار  رشید اسلام  و انقلاب در  ۵ مهر ۱۳۵۹ ه.ش در منطقه «سوسنگرد ـ سودانیه » بر اثر بمباران هوائی دشمن و اصابت تیر و ترکش به ناحیه سر و پشت و دست به شهادتی سرخ ، همانگونه که آرزو داشت دست یافت و بر بارگاه  کبریائی حق واصل شد .   

    سردار جانباز برادر حاج مصطفی مولوی نحوه شهادت ایشان را اینگونه بیان کرده است :

    «...حدود دو هفته از عملیّات ۲۰ شهریور سال ۱۳۶۰ با نام عملیّات شهید مدنی (قدس سره) در منطقه سوسنگرد می گذشت . آن موقع فرماندهی نیروهای آذربایجان به عهدۀ برادر بزرگوار سردار جانباز «حاج ناصر بیرقی » بود . روی خاکریزی کنار هم نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم که در این حین هواپیماهای عراق سر رسیدند و ارتفاع خود را کم کردند و سپس شروع به تیراندازی نمودند . در آن لحظه ما شاهد ایثار و از خود گذشتگی شهید«صیاد عالی» بودیم . او برای اینکه تیرهای شلیک شده از هواپیماهای دشمن به برادر «حاج ناصر بیرقی » اصابت نکند و او آسیب نبیند خودش را روی او انداخت تا  اگر تیری هم بر می خورد به او بخورد . بحمد الله در آن لحظه تیری اصابت نکرد ولی دفعه بعد که هواپیماها به پائین آمدند و با تیر بارشان شلیک کردند صیاد عالی به شهادت رسید.

منبع مطالب:کتاب باغ شقایق ها(یاد نامه شهدای حکم آباد)

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم                                  
                    ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره                                      
               پر از خاطرات ترک خورده ایم


    اگر داغ دل بود ما دیده ایم                                     
                اگر خون دل بود ما خورده ایم


    اگر دل دلیل است ما آورده ایم                             
               اگر داغ شرط است ما برده ایم

 
    اگر دشنه ی دشمنان گردنیم                              
                   اگرخنجر دوستان گرده ایم


    گواهی بخواهید اینک گواه                               
             همین زخم هایی که نشمرده ایم


    دلی سربلند و سری سر به زیر                      
           از این دست عمری به سر برده ایم 
    
                                        استاد قیصر امین پور

لطفا برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید


  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»

دیده ام تن های بی سر را به خاک

سینه ها دیدم فراوان چاک چاک

زیر هر گامی شقایق کاشتیم

تا که این پرچم فرا افراشتیم

 

یاد و خاطره تمامی دلاور مردان عرصه دفاع مقدس گرامی باد

شادی روح تمام شهیدان گلگون کفن ایران زمین صلوات

 

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»
این پست ثابت است

 

 

 

ای بســــیجـــــی! هــــرگـــــاه پـــــرچــــــم مــــحمــــد رســــول الله را بــــر افـــــق عــــالــــم زدی حــــق داری استـــــراحـــــت کنــــــی! 

 

    جاویدالاثرحاج احمد متوسلیان   

 برای پیوستن به کانال تلگرام «راهــــ شـــیـــعـــه» اینجا کلیک کنید

  • رضا نعمتی ««راهـــــ شـــیـــعــــه»»